
مرا جام دل از اين ياد خون است
عروس وصل را دامد خون است
لب شرين دهد بر کوه کن پند
که مزد تيشهء فرهاد خون است
اگر خواهي همي رپد سياسي
طريق مرشد و ارشاد خون است
به غفلت آبرو از جوي ما رفت
به استبداد و استرداد خون است
جوانان در قلم رنگ شفا نيست
دواي درد استبداد خون است
زخون بنويس بر ديوار ظالم
که آخر سيل اين بنياد خون است
بزن بلخي تو هم در صف رندان
که آخر هر چه باد ا باد خون است