| شعري از شهيد پروفيسر الم مصباح | ||||
|
ميهنم
|
||||
|
آنجاکه گرگ ها را دندان کشسده اند
آنجا که پرساران را شهپر بريده اند آنجاکه جنگ نيست آنجا کهه رنگ سرخ و سياه و سپيد و زرد معيار آدميتِ آرم نمي شود آنجا ست ميهنم آنجا که شاهباز سپيد سپهر نور بر قله ها ي باباي جاويد و پر غرور قلب سياه و تاريک خفاش کور را با پنجه مي درد
|
آنجا که آسمان بلند و رفيع آن
پهنا و بيکران !پر از ستاره است آنجا که در زمين گل بوته ها ي عشق از قلب پر تپش و طربناک خاکها ....سرمي کشند وباز باچهره مسيع سوي ستار گان لب خند مي زنند آنجاست ميهنم آنها که در بهار غزالان تندرو در لا بلاي پيچو خم دره ها ي کوه دور از هراس گرگ با افت و خيز خاطر آسوده مي چرند آنجاست ميهنم |
|
آنجا ست ميهنم
آنجا ست ميهنم که در آغوش گرم ـن خيل کبوتران دور از فريب و حيلهء صياد کينه دل بي خوف و دلهره بي رنج و بي ملال پرواز مي کنند آنجاست ميهنم آنجا که بلبلان چمن در سپيده دم از صمح و از صفا از مهر و از وفا در وصف روي خوب و نکوي شگوفه ها با شاخه هاي گل صد نغمه سر دهند آنجاست ميهنم |
|