پنجره
گرفت ياس مدارم دهان پنجره را
بريد تيغ شفاوت زبان پنجره را
نه گل بجاست نه گلدان نه عشق نه نيلا ب
چه آمده است به سر ميز بان پنجره را
نه شيشه ماند نه چوب و چه ماند خا کستر
چه کس سرود غم همز بان پنجره را
به ضرب سنگ سياهي که از زما ن باريد